فاطمه فاطمه است

شهادت غمناک دخت نبی اکرم را به همه شیعیان و شیفتگان خاندان عصمت و طهارت تسلیت عرض می کنم.

دکتر شريعتي:

خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است.

باز ديدم كه فاطمه نيست.

نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست.

«فاطمه، فاطمه است»

خوش آمدید

سلام برتو خواننده گرامی

ضمن آرزوی سلامتی و سربلندی همه هموطنان عزیزم چه همونان داخل چه مهاجرین وطن دوست که به علت خشونت و بی رحمی شرایط در اطراف و اکناف جهان پراکنده شده به عرض می رسانم که  این وبلاگ در واقع ادامه همان وبلاگ قبلی بنده می باشد که با عنوان به یاد وطن و با دومین اقتدار ۲۱ تقریبا یک سال فعال بود. مطالب این وبلاگ تقریبا از همان وبلاگ قبلی کپی میباشد و از این به بعد این وبلاگ را به روز می کنم. امیدوارم که همراهیم فرمایید.

به امید سربلندی ملت عزیز افغانستان

درد دل فرهنگی

این نگارش یک مقاله علمی نیست، یک متن ادبی نیست، یک  گزارش خبری نیست، یک تحلیل سیاسی نیست، یک انتقاد اجتماعی نیست، یک بحث تاریخی نیست بلکه درد دل یک دانشجویی است که  از اتفاقاتی  که بر سر فرهنگ و تمدن کشور امده نگران است که نه تنها نگران است بلکه گریان است.

بنده  متناسب با رشته تحصیلی ام (که بدون اختیار و با اجبار وارد به تحصیل در این رشته  شدم )  چند واحد درسی داریم که اشعار عرفانی مثنوی مولانا جلال الدین بلخی را بررسی میکنیم و راجب آن بحث و گفتگو می کنیم. وقتی این اشعار سر کلاس خوانده می شود به خودم می بالم و از داشتن فرهنگ و تمدنی  که این شخصیت ها آن را پاس داشته است احساس شعف و غرور میکنم. ولی از طرف دیگر به حال خود می گریم که چرا با داشتن چنین شخصیتهایی که نه تنها جهان اسلام بلکه سراسر جهان علم و ادب به آنها می بالند ولی در بین توده مردم ما که حتی در بین تحصیل کرده های ما هم ناشناخته و غریب مانده است. شاید خواننده محترم باور نکند که ما برای تفسیر هر بیت از اشعار مولوی شاید یک یا چند صفحه یاد داشت کنیم که این نکته عظمت عرفانی و ادبی مولانا را میرساند. شاید اگر بگوییم که اشعار مثنوی معنوی  از بعد محتوایی بعد از قران و نهج البلاغه قرار دارد اغراق نباشد. البته که در این نگارش هدف،  گزارش تاریخی نیست ولی با توجه به اقتضای این مطلب بنا بر اطلاعت شخصی خودم  مختصر بحث تاریخی که متناسب با این نگارش است داشته باشم.

کشور عزیر افغانستان از هزاران سال قبل از جایگاه های تمدنی مهم در آسیا و جهان بوده است. قبل از اسلام این تمدن جایگاه زرتشت پیامبر حکیم زرتشتیان و بعد از آن بودا پیشرو حکیم و فیلسوف بودائیان بوده است. بعد از ظهور اسلام این تمدن و فرهنگ مشاهیر، دانشمندان، حکما، فیلسوفان و عارفان و شاعران بزرگی را به جهان علم و دانش و ادب تقدیم داشته که هر کدام از آنها چون ستاره ای درخشان در عرصه علم و دانش و معرفت هادی  و الهام بخش انسانهای جویای معرفت و دانش بودند. چونان در این عرصه ها  درخشیدند که تا صدها سال بعد از حیات آنها افکار ایده ها ، نظرات، تحقیقات و پژوهشهایشان در راس علوم مختلف قرار داشت و پیشرو و پیشگام علوم و  دانشمندان بعد از خود بود. شهرهای بلخ باستان، بامیان بام جهان، هرات و غزنین و... شاهد و گواه زنده برای صحت این مدعا میباشد. این مشاهیر در دامان همین شهرها پرورش یافتند و رشد کردند. از رابعه بلخی به عنوان اولین شاعر بانوی فارسی زبان  گرفته تا ابوخالد کابلی  و ابونصر فاریابی و ابوریحان بیرونی و ابو علی سینا بلخی و شاعران و عارفان بزرگی چون حکیم سنایی غزنوی و مولوی بلخی و ابو شکور بلخی و... که ذکر اسامی تمام این مشاهیر از حوصله ی  این نگارش خارج است و خواننده محترم را به کتابهای تاریخی که در این زمینه نگارش شده راهنمایی می کنم، میتوان نام برد. واقعا با داشتن این همه  شخصیت علمی و مشاهیر گرانقدر چرا مردم  ما با آنها غریب و نا آشنا هستند؟ بسیاری از کشورهای دیگر هر ساله بزرگداشت و همایشها و برنامه های مختلفی برای گرامی داشت این شخصیتها برگذار می کنند ولی در کشور ما که متعلق به  فرهنگ و تمدن خود ماست هیچ برنامه ای صورت نمیگیرد. ترکیه فقط به دلیل مدفن مولوی  که در شهر قونیه این کشور قرار دارد هر ساله  مراسم های فراوانی جهت بزرگداشت این شخصیت بر گذار می کنم و حتی این شخصیت را متعلق به خود میداند. ایران به دلیل حضور چند ساله ابو علی سینا بلخی در شهرهای این کشور او را با پسوند همدانی می خوانند و او را متعلق به خود میداند و هر ساله به پاس داشت این دانشمند بزرگ کشورمان  مراسم های فراوانی برگذار میکند. و بسیاری از این نوع که کشور های دیگر برای شخصیتهای بزرگ افغانستان بزرگداشت برگذار میکند. شاید این به دلیل نا آشنا بودن و بی تفاوت بودن مسئولین فرهنگی کشور که در راس مسائل فرهنگی قرار دارند به مسائل فرهنگی  خودمان باشد که هیچ برنامه ای برای رشد و اعتلاء فرهنگ کشور اجرا نمیکنند.  وقتی که وزیر فرهنگ یک کشور به عنوان عالی ترین شخص اجرایی در مسائل فرهنگی کشور اینگونه سطحی نگرانه و نابخردانه با این گونه مسائل برخورد میکند آیا میتوان از او انتظار داشت که به پیشرفت فرهنگی کشور خدمت کند؟ به عنوان نمونه آقای کریم خرم وزیر فرهنگ سابق در زمان وزراتش به خاطر گفتار یک خبرنگار فارسی زبان که در گزارشش از واژه دانشگاه به جای پوهنتون استفاده کرده بود او را از کارش برکنار می کند آیا می توان از این وزیرفرهنگ انتظار داشت که به  فرهنگ افغانستان اعتلا ، پیشرفت و عظمت بخشد؟ چرا ما باید هر ساله شاهد غارت میراث فرهنگی و تاریخی کشور به دست دیگران باشیم.   آیا آنگونه که باید و شاید از اماکن تاریخی و میراث فرهنگی کشور که هویت ، عزت و افتخار تمدن ماست پاسداشت می شود؟ مجمسه های بودا  نه تنها مربوط به میراث فرهنگی افغانستان است بلکه جزء میراثهای بشری مباشد که  به دست گروه افراطی طالبان ویران شد آیا اکنون به صورت رضایت بخش محافظت و نگهداری میشود؟ با معبد نوبهار که همانند کعبه در نزد مسلمانان در نزد بودائیان ارزش و قرب دارد چگونه رفتار می شود؟  جای بسی تعجب و درد نیست که  یک جوان تحصیل کرده ی دانشگاهی ما با تعجب بپرسد که سنایی غزنوی هم افغانیست؟ چرا اکثر مردم ما تحت تاثیر تبلیغات دیگران باور کرده اند که  سنایی، مولوی، بوعلی و...  متعلق به دیگران است نه خودما؟

این پرسشها را میتوان همچنان ادامه داد که نه تنها باید از خود پرسید بلکه باید از مسئولین پرسید. و باید برای حل این مشکلات باید راه حلهای اساسی پیدا کرد.

به امید روزی که با فرهنگ و تمدن کشور نه تنها از طرف دولتمردان و تحصیل کرده گان بلکه از سوی توده ی مرده آنگونه که شایسته آن است برخورد شود.

به امید سربلندی و عظمت و اقتدار و عزت تک تک ملت افغانستان

رنج یک افغونی

شعر زیر سروده ی شاعره و خبرنگار صدای آمریکا (صدای آشنا) خانم لینا روزبه حیدری می باشد که رنج سالها مهاجرت چشیده و نوشته هایش دلیل این مدعاست که دردمندانه دست به قلم می برد و هرازچند گاهی سروده های با این مضمون می سراید. این سروده درد و رنج یک مهاجر افغانی را بیان می کند که سالها خاک غربت را چشیده و به جای آنکه سالیان عمرش را در سرزمین اجدادیش سپری کند و برای آبادانی سرزمینش رنج ببرد به هزار دلیل از خاک خویش آواره شده و عمرش که مهمترین موهبتی است که خدا به او بخشیده را در غربت سپری نموده و برای دیگران رنج می کشد در حالی که آن دیگران نه تنها قدر دان زحمات نیستند بلکه با توهین و تحقیر و سرزنش و تمسخر به او گوشزد می کند که تو غریبه ای و غریب خواهی ماند.

با تو به درد دل می نشینم
ای همسایه!  

تا شاید

آن حس انسان دوستی  و عدالت را

که بنامش

از قران آیه بر می گیری

و بخاطرش

با دنیا به مجادله بر می خیزی

بر من تلاوت کنی و

خود را در آن بیابی

وقتی اشغالگری بیگانه

کشورم را به غارت برد

وقتی چمن زار سبز شهرم

به خون پدر و صد ها مثل او

به لاله زاری مبدل گشت

وقتی بمن گفتند که خدا و رسولی نیست

که ما زاده طبیعت ایم

وقتی قلم را بر دستم نهادند

و ناخن هایم را دانه دانه کشیدند

و  ........

 

برای خواندن  کامل این شعر زیبا کلیک کنید.